مسافرت
تصميم گرفتيم به
همراه باباجون و مادرجون و دايي و خاله بريم مسافرت شمال. كه خيلي خيلي هم خوش گذشت . از خاله جون ممنونيم كه يه ويلاي توپ تو محمود آباد برامون گرفته بود كه تا ساحل فقط چند متر فاصله داشت . آبتين خان هم عادت كرده بود صبحها ساعت 7 بيدار مي شد تا بره دريا و جز اولين افرادي بود كه مي رفت ساحل. همه چيز براي آبتين تازگي و جذابيت داشت .بخصوص دريا و شنهاي ساحل كه براي اولين بار مي ديد . خيلي دوست داشت بازي كنه. خلاصه به آبتين طلا هم حسابي خوش گذشت ، حسابي هم پوستش سوخت از بس كنار ساحل به قول خودش خاكبازي كرد . عشقش اين بود كه دراز بكشه تا دايي جون و پدر جون روي تنش شن بريزن.
همينجا از مادرجون كه اين مدت خيلي زحمت كشيدند و خيلي كمك حال من و آبتين بودند ممنون هستيم و همينطور از بقيه ( باباجون ، خاله جون ، دايي جون و پدر جون ) كه با من وآبتين همراهي كردند و ما رو تحمل كردند ممنونيم.
رفت : پنجشنبه 11/3/91 ( تا ظهر جمعه خونه خاله من ، تهران بوديم )
برگشت : سه شنبه 16/3/91
آبتين طلا تو رستوران داره زيتون مي خوره . رستوران البرز محمود آباد كه خيلي هم باحال بود. البته تو اين مدت كته كباب و ميزراقاسمي هم خورديم كه خيلي خوشمزه بودند .
( آبتین وقتی اولین بار دریا رو دید اصلا نترسید و راحت رفت تو آب و شروع به آب بازی کرد .) با تشکر از یادآوری خاله نسترن












آبتين طلا عاشق بِل ( بيل ) خودش بود و از خودش دورش نمي كرد:

آبتين طلا با دقت تمام سد رو نگاه ميكنه:



مسافرت
